چو به دوست دل سپردم
به خود این گمان نبردم
که نه بخت وصل دارم
نه تحمل جدایی ...

+
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388 14:37 توسط *ترانه*و *ترنج*
|
عاشق نیستی ...
وگرنه میفهمیدی
پاییز
بهار است
که عاشق شده ...
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388 21:51 توسط *ترانه*و *ترنج*
|
نه سنگلاخ!
نه راه صعب
نه دور بودن مقصد
درد اینها نیست!
دیده ی ترم
از تردیدی ست
که همواره می پرسد:
" آیا واقعا این جاده به تو می رسد؟"
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388 11:26 توسط *ترانه*و *ترنج*
|
کنارش می نشینم
گریه نمی کند!
دستش را می گیرم
گریه نمی کند!
به پایش می افتم....
گریه نمی کند!
نکند اتفاقی برایش افتاده است؟
" که شعر گریه نمی کند!"
حالا که رفته ای.....
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388 11:23 توسط *ترانه*و *ترنج*
|
با استکان قهوه عوض کن دوات را
بنویس توی دفتر من چشم هات را
بر روزهای مرده تقویم خط بزن
وا کن تمام پنجره های حیات را
خواننده ی کتیبه ی چشم ولبت منم !
پر رنگ کن بخاط من این نکات را
ما را فقط به خاطر هم آفریده اند
آن گونه که خواجه و شاخ نبات را
نام تو با نسیم نشابور می رود
تا از غبار غم بتکاند هرات را
یک لحظه رو به معبد بودائیان بایست !
از نو بدل به بتکده کن سومنات را
حالا بایست! دور و برت را نگاه کن
تسخیر کرده ای همه کائنات را
تا پلک می زنی ، همه گمراه می شوند
بر روی ما مبند کتاب نجات را ...
علیرضا بدیع
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388 8:27 توسط *ترانه*و *ترنج*
|
آرزوهای من
کوچک و سرد و غریب
آرزوهای من
ساده و بی پروا
آرزوهایم را
به شب و بوی بهار
میسپارم
شاید
برسد پیش نگاه تر تو
آرزوهایم را
به گلی می بخشم،
که تو را میبوید.
آرزوهایم را
به تو میگویم
لیک،
در خوابی تو.
میروی
و نمیدانی تو،
آرزو داشتم اینجا باشی،
همۀ عمر کنار من تنهای غریب...
+
نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388 14:51 توسط *ترانه*و *ترنج*
|
برگرد بی تو بغض فضا وا نمی شود
یک شاخه یاس عاطفه پیدا نمی شود
در صفحه دلم تو نوشتی صبور باش
قلبم غبار دارد و معنا نمی شود
بی تو شکست و پنجره رو به آسمان
غم در حریم آبی دل جا نمی شود
دریای تو پناه نگاه شکسته است
هر دل که مثل قلب تو دریا نمی شود
می خواستم بچینم از آن سوی دل گلی
اما بدون تو که گلی وا نمیشود
دردیست انتظار که درمان آن تویی
این درد تلخ بی تو مداوا نمی شود
زیباترین گلی که پسندیده ام تویی
گل مثل چشمهای تو زیبا نمی شود
بی تو شکسته شد غزل آشناییم
دل در کنار یاد تو تنها نمی شود
گلدان یاس بی تو شکست و غریب شد
گلدان بدون عشق شکوفا نمی شود
باران کویر روح مرا می برد به اوج
اما دلم بدون تو شیدا نمی شود
رفتی و بی تو نام شکفتن غریب شد
دیگر طلوع مهر هویدا نمی شود
رویای من همیشه به یاد تو سبز بود
رفتی و حرفی از غم رویا نمی شود
رفتی و دل میان گلستان غریب ماند
دیگر بهار محو تماشا نمی شود
یک قاصدک کنار من آمد کمی نشست
گفتم که صبح این شب یلدا نمی شود
دل های منتظر همه تقدیم چشم تو
امروز بی حضور تو فردا نمی شود
+
نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388 5:23 توسط *ترانه*و *ترنج*
|
هاتفی از گوشه ی ميخانه دوش
گفت ببخشند گــــــنه می بنوش
عفــــــــــو الهی بکند کـار خويش
مژده ی رحـــمت برساند سروش
اين خرد خـــــــــــــام به ميخانه بر
تا می لعل آوردش خــون به جوش
لطف خدا بيشتر از جــــــرم ماست
نکته ی سربسته چه گويی خموش
گرچه وصالش نــه به کوشش دهند
هر قدر ای دل که تــــــــوانی بکوش
گوش من و حلقه ی گيسوی يــــــار
روی من و خــــــــــاک در می فروش
رنــــــــدی حافظ گناهی است صعب
با کــــــــــــرم پادشه عيب پــــــــوش
داور دين شـاه شجاع آنکـــــــــــه کرد
روح قدس حلــقه امرش به گـــــــوش
ای ملک العـــــــــرش مرادش بـــــــده
وز خــــــطر چشـــــــم بدش دار دوش
+
نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388 23:44 توسط *ترانه*و *ترنج*
|
تو با من باش بگذار
عالمی از من جدا گردد
چو یک دم با تو بنشینم
دل از هر غم جدا گردد ...
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 23:21 توسط *ترانه*و *ترنج*
|
زندگي در چشم من شبهاي بي مهتاب را ماند
شعر من نيلوفر پژمرده در مرداب را ماند
ابر بي باران اندوهم!
خار خشك سينه كوهم....
سالها رفته است كز هر آرزو خالي است آغوشم
نغمه پرداز جمال و عشق بودم آه
حاليا خاموش خاموشم
ياد از خاطر فراموشم
روز چون گل ميشكوفد بر فراز كوه
عصر پرپر مي شود اين نوشكفته در سكوت دشت
روزها اين گونه پر پر گشت
چون پرستوهاي بي آرام در پرواز
رهروان را چشم حسرت باز
اينك اينجا شعر و ساز و باده آماده است
من كه جام هستيم از اشك لبريز است ميپرسم :
در پناه باده بايد رنج دوران را ز خاطر بر د
با فريب شعر بايد زندگي را رنگ ديگر داد
در نواي ساز بايد ناله هاي روح را گم كرد ؟
ناله من ميترواد از در و ديوار
آسمان اما سراپا گوش و خاموش است
همزباني نيست تا گويم بزاري اي دريغ
ديگرم مستي نمي بخشد شراب
جام من خالي شدست از شعر ناب
ساز من فرياد هاي بي جواب
نرم نرم از راه دور
روز چون گل ميشكوفد بر فراز كوه
روشنايي مي رود در آمان بالا
ساغر ذرات هستي از شراب نور سرشار است اما من
همچنان در ظلمت شبهاي بي مهتاب
همچنان پژمرده در پهناي اين مرداب
همچنان لبريز ز اندوه مي پرسم
جام اگر بشكست
ساز اگر بگسست
شعر اگر ديگر به دل ننشست....
+
نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388 10:24 توسط *ترانه*و *ترنج*
|
بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه! بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست.....
مثل عکس رخ مهتاب که افتد در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه تفاوت دارد؟
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
آری هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مساله ی دوری و عشق
و سکوت تو جواب همه ی مساله هاست.....
+
نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388 16:18 توسط *ترانه*و *ترنج*
|
از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب
شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب
پشت ستون سایه ها روی درخت شب
می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب
می دانم آری نیستی.. اما نمی دانم
بیهوده می گردم به دنبالت چرا امشب؟
هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما
نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب..
ها... سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف
ای کاش می دیدم به چشمانم خطا امشب
هر شب صدای پای تو می آید از هر چیز
حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب
امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه
بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب..
گشتم تمام کوچه ها را یک نفس هم نیست
شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب
طاقت نمی آرم تو که می دانی از دیشب
باید چه رنجی برده باشم بی تو تا امشب
ای ماجرای شعر و شب های جنون من
آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب...
+
نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388 9:16 توسط *ترانه*و *ترنج*
|
نه آسمانی ؛ نه پری ؛ اهل همين حوالی ام
ولی هميشه تا هنوز غريب اين اهالی ام
چنان سکوت کرده ام که مردمان اين ديار
گمانشان رفته که من آدمکی سفالی ام
هنوز روی سر من علامت سؤال توست
چگونه يک نگاه تو کرده ز ِ خويش خالی ام ؟
شنيده ام صدای تو مرا به خويش خوانده است
نگو ... نگو که تا ابد اسير خوش خيالی ام
اگر چه بی ستاره از ضيافت تو رفته ام
از تو چه پنهان که هنوز عاشق و دستِ خالی ام
من با زمان می پژمرم ولی چه خوب مانده است !
شاخه گل مريم تو کنار خردسالی ام
کار به دستم می دهد آخر شبی نگاه تو
عشق به ما نيامده ... اين شده خوب حالی ام...
+
نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388 3:57 توسط *ترانه*و *ترنج*
|
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود ...
و انگار امروز هم ...
برای بغضم ... که برای تو در گلو میماند ...
برای اشکم ... که از شرم تو بر گونه ام غلطان بود ...
برای لرزش صدایم ... که با نفس هایم در هم میپیچید ...
و گم میشدند در گلوی فشرده ام ...
برای دستانی که سستند و بی طاقت ...
وقتی میخواهند برای خریدن نگاه و گدایی مهرت از آسمانت بالا روند ...
برای سجاده ام ... سجده ام ...
برای ...
برای ...
برای ...
..
.
راستی یادت هست آمدن هایم را ... ؟!
قدیم تر ... سپید تر بودم انگار ... دل جوان تر ...
کجا رفتی از دلم ...؟!
وقتی بودی دلم اینگونه ساکت نبود ...
با تو که بود میخندید ... دلم ...
اشکهایش را نمیدیم ...
..
.
گفته بودی هستم ... نخواهم رفت ...
شاید در دلم گم شدی .. هان؟!
..
.
یا زندان هوس هایش؟!
..
وای بر من ...
آری انگار هستی ... صدایت نزدیکتر شد ...
امروز شنیدم که مرا دعا میکردی ...
میخواندی ام ...
مثل مادری که از پی فرزند میدود ...
..
صدایت چقدر آشنا بود ...
..
میبینی ... چقدر دور شده ام ...
..
اما خوبست که دیدمت ... شناختمت ...
باید از سیاهچال دلم رهایی یابی ...
اصلا تو که باشی سیاهی کدام ست ...
تو خوب منی ...
تو مهربان منی ...
تو ...
تو ...
تو ...
تو را با جانم دوست دارم ...
تو را به قلبم میفشارم ...
سپید میشود آنجا ...
اصلا بهار میشود آنجا ..
چه خوب که امروز صدایم کردی ...
داشتم در بیراهه گم میشدم ...
پس هنوز مرا یادت هست ...
چه خوب که میشناسی ام ...
..
.
گاهی دلم برای تو تنگ میشود ...
برای خودم ...
برای تو در خودم ...
چه خوب که تو می آیی ...
+
نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388 0:52 توسط *ترانه*و *ترنج*
|
بخوان ما را
منم پروردگارا
خالقت از ذره ای نا چیز
صدایم کن مرا،
آموزگار قادر خود را..
قلم را،
علم را،
من هدیه ات کردم..
بخوان ما را
منم معشوق زیبایت،
منم نزدیک تر از تو به تو،
اینک صدایم کن..
رها کن غیر ما را، سوی ما باز آ..
منم پروردگار پاک بی همتا
منم زیبا
که زیبا بنده ام را دوست می دارم..
تو بگشا گوش دل
پروردگارت با تو می گوید:
تو را در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد..
بساط روزی خود را به من بسپار،
رها کن غصه ی یک لقمه نان و آب فردا را..
تو راه بندگی طی کن،
عزیزا!
من "خدایی" خوب می دانم..
تو دعوت کن مرا بر خود به "اشکی"،
با "خدایی" ،میهمانم کن..
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست می دارم..
طلب کن خالق خود را
بجو ما را
تو خواهی یافت،
که عاشق می شوی بر ما
و عاشق میشوم بر تو
که وصل عاشق و معشوق هم
آهسته می گویم
خدایی عالمی دارد..
بخوان ما را
که می گوید که تو خواندن نمی دانی؟
تو بگشا لب
تو غیر از ما
خدای دیگری داری؟!
رها کن غیر ما را
آشتی کن با خدای خود
تو غیر از ما چه می جویی؟!
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر می گردد؟
هزاران توبه ات را گر چه بشکستی
ببینم
من تو را از درگهم راندم..!
اگر در روزگار سختیت خواندی مرا
اما به روز شادیت
یک لحظه هم یادم نکردی
به رویت بنده ی من، هیچ آوردم...!
اینک صدایم کن مرا
با قطره اشکی
به پیش آور دو دست خالیت را
با زبان بسته ات کاری ندارم..
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم..
غریب این زمین خاکیم!
آیا عزیزم
حاجتی داری؟
ببینم چشم های خیست آیا ، گفته ای دارند؟
بخوان ما را
بگردان قبله ات را سوی ما
اینک وضویی کن
خجالت می کشی از من
بگو
جز من کس دیگر نمی فهمد..
به نجوایی صدایم کن
بدان آغوش من باز است..
برای درک آغوشم
شروع کن ،
یک قدم با تو
تمام گام های مانده اش ،
با من...
+
نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388 0:10 توسط *ترانه*و *ترنج*
|
در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم
اصلا به تو افــتاد مسیرم که بمیرم
یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریا
افـــــــتادم و باید بپذیرم که بمیـــــــرم
یا چشم بپوش از من و از خویش برانم
یا تنگ در آغــــوش بگیرم که بمیــــــرم
این کوزه ترک خورد چه جای نگرانیست
من ساخته از خــــــاک کویرم که بمیرم
خاموش مکن آتش افروخته ام را
بگذار بمیـرم که بمیـرم که بمیرم ...
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388 22:20 توسط *ترانه*و *ترنج*
|
چه غریب ماندی ای دل , نه غمی نه غمگساری
نه به انتظار یاری , نه ز یار انتظاری
غم اگربه کوه گویم , بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی , نتوان کشید باری
دل من چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری
همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری
سحرم کشیده خنجر , که چرا شبت نکشته است
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری
چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری
نه چنان شکست پشتم , که دوباره سر برآرم
منم آن درخت پیری , که نداشت برگ و باری
سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیگر نگشایدت کناری
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388 22:19 توسط *ترانه*و *ترنج*
|
گرد آفرید شعر سپیدم عنان به دست
این بار از کمین به در آمد کمان به دست
خلخال های ساخته از استخوان به پا
شمشیرهای آخته خون چکان به دست
در شیشه کرد خون مرا آن که پیش از این
آورده بود قلب مرا با زبان به دست
آسان به این پری نرسیدم ، که گفته اند:
دشوار می رسد پر هندوستان به دست
دنیا به کام ما شد و نوبت به ما رسید
اما گرفت جای شکر، شوکران به دست
هرچند جز شرنگ نصیبم نشد ولی
ما ایستاده ایم هنوز استکان به دست
شعر از: علیرضا بدیع
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388 22:18 توسط *ترانه*و *ترنج*
|
چون زلف تو ام جانا در عين پريشاني
چون باد سحرگاهم در بي سر و ساماني
من خاكم و من گردم من اشكم و من دردم
تو مهري و تو نوري تو عشقي و تو جاني
خواهم كه ترا در بر بنشانم و بنشينم
تا آتش جانم را بنشيني و بنشاني
اي شاهد افلاكي در مستي و در پاكي
من چشم ترا مانم تو اشك مرا ماني
در سينه سوزانم مستوري و مهجوري
در ديده بيدارم پيدايي و پنهاني
من زمزمه عودم تو زمزمه پردازي
من سلسله موجم تو سلسله جنباني
از آتش سودايت دارم من و دارد دل
دلقي كه نمي بيني دردي كه نمي داني
دل با من و جان بي تو نسپاري و بسپارم
كام از تو و تاب از من نستانم و بستاني
اي چشم رهي سويت كو چشم رهي جويت ؟
روي از من سر گردان شايد كه نگردانی
"رهی معيری "
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388 22:18 توسط *ترانه*و *ترنج*
|
ساقي امشب باده ها را صاف كن
جان مـــــــا را روشن و شفاف كن
بر لبان تشـــنه ام جامي رســـــان
از غم دنــــــــيا و دينم وارهــــــــان
من وضو مي ســـازم از اشك روان
قبله ام سوي تو اي آرام جــــــــان
عارفـــــا ميـــــــــخانه را در باز كن
جام وحدت نــــــــوش اهل راز كن
نازنـيـنــــــا آمده ماه صـــــــــــــيام
ماه عشق و استـجــــــاب و التيام
ماه "ر" و "ميم" و "ضاد" و "آ" و "نون"
مــــاه رحمت هاي پــــاك و گونه گون
ماه تنزيل كتــــــاب و روح پــــــــاك
ليـله القدر و مريد سينه چــــــــاك
ساكـــــــــنان ستر پــــــــاك كبريا
با تــــــو هم خوانند بي كــــبر وريا
خانه دل باز كن آنگه ببين
نور سبحاني و آيات مبين
اندرون را پاك بنما از طعام
تا ببيني نور حق را از صيام
اي برادر لحظه اي انديشه كن
شور وحال و عاشقي را پيشه كن
عمر بگذشت و نداري توشه اي
وز درخت حق نچيدي خوشه اي
تا بكي در بند مالي ومنال
تا كجا در آرزوهاي محال
چون سبو پر گشت با پيمانه اي
شاد بنما خاطر جانانه اي
مال را بر رفع غم خيرات كن
جسم خاكي را فداي ذات كن
اندرين ماهي كه ماه حكمت است
ماه احسان ونزول رحمت است
از تو مي خواهيم توفيق اي رحيم
حال ما در ياب اي رب كريم
..
.
شعر از: مسعود آصفی
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388 22:17 توسط *ترانه*و *ترنج*
|
خدای مهربون و صبورم...
یک سال دیگه رو برامون رقم زدی...
یک سال از اون لحظه که با اشک از سر سفره ت بلند شدیم گذشت ...
یک سال از آخرین لحظه ای که حس سبکی و رهایی بهمون دست داد گذشت ...
حالا دوباره دعوتیم ...
به همون سفره ... با همون میزبان خوب و مهربون و دوست داشتنی...
با همون نعمتهای پر بها و با ارزش ...
کاش امسال هم کاری کنیم که سبکبار از سر سفره ش بلند شیم ...
تا سال بعد کدوممون باشیم و یاد دیگری کنیم ،
یا کدوممون زیر خرواری از خاک ، حسرت یک لحظه ی این روزها رو بخوریم ...
..
.
خدای خوبم..
بخاطر تمام لحظه هایی که منتظرم بودی و نیومدم من و ببخش...
بخاطر تمام لحظه هایی که من و دیدی و من ندیدمت من و ببخش..
بخاطر تمام لحظه هایی که برام خوب خواستی و من بد کردم من و ببخش...
بخاطر تمام لحظه هایی که امیدت و نا امید کردم من و ببخش...
بخاطر تمام لحظه هایی که برام وقت گذاشتی و من وقت نداشتم من و ببخش..
بخاطر تمام لحظه هایی که تنهام نگذاشتی و من خودم و تنها دیدم من و ببخش..
بخاطر تمام لحظه هایی که به مهربون بودنت،
بخشنده بودنت،
آمرزنده بودنت؛
بزرگ بودنت
و بودنت
شک کردم من و ببخش...
بخاطر تمام لحظه هایی که اشکهام برای کسی جز تو بود ...
بخاطر تمام لحظه هایی که خواهش ها و التماسام برای کسی جز تو بود...
بخاطر تمام لحظه هایی که لذتها و شادی هام برای کسی جز تو بود...
منو ببخش...
منو ببخش..
..
یکسال دیگه هم گذشت و من باز به این رسیدم که
خیلی ها به دعوت دلم
اومدند
نشستند
خندیدند....
اما خیلی زود
شکستند و
گسستند و
رفتند....
تنها تو بودی که
بریدم و نبریدی
شکستم و نشکستی
گسستم و نگسستی...
خدایا ...
دلم خیلی هواتو کرده...
به حق لحظه های مهمانیت
و قسم به مهمانان نامی ات
امسال هم در دلم بنشین
..
.
و آنچه را که شایسته خدایی توست
برایم بنویس
نه آنچه سزاوار من است ....
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388 21:55 توسط *ترانه*و *ترنج*
|
امشب از آسمان دیــــــــــده ی تو
روی شـــــــــــعرم ستاره می بارد
آری آغــــــاز دوست داشتن است
گرچه پــایان راه ناپیــــــــــــداست
من به پایان دگـــــــــــــر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چـــــــــــــرا هراسیدن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جــــــای می ماند
عطر سکر آور گل یــــــــاس است
دانی از زندگی چـــــه می خواهم
من تو باشم ، "تو "، پای تا سر تو
زندگی گر هـــــــــــــزار باره بــــود
بار دیگر تــــــــو ، بار دیگر تــــــــــو
بس که لبریزم از تــــو می خواهم
بــــــــــروم در میان صحراهـــــــــا
سر بسایم به سنگ کوهســـتان
تن بکــــــــــــــــوبم به موج دریاها
بس که لبریزم از تو می خـــواهم
چون غباری ز خود فرو ریــــــــــزم
زیر پــــــــــای تو سر نهــــــم آرام
به سبک ســــایه ی تو آویــــــزم
آری آغــــاز دوست داشتن است
گرچـــــــه پایان راه ناپـــــیداست
من بـــه پایان دگر نیندیشــــــــم
که همین دوست داشتن زیباست ...

+
نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388 21:48 توسط *ترانه*و *ترنج*
|